تبليغاتX
روی بنما و به من گو که زجان دل برگیر
اون وقتهایی که فکر می کنم کلن اینطوریه که از ابتدا چیزی برای بدست آوردن نیست یعنی وقتی می گم چیزی برای از دست دادن ندارم معنای اصلیش اینه که کلن چیزی ندارم نه اینکه داشتم و از دست رفته و حالا دیگه چیزی باقی نمونده, ... خیلی وقتای غمگینیه. خیلی پشت آدم تنها میشه.... خیلی.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13:50  توسط تانتالوس | 
شادکامی اگه بخواد بیاد اون روزی میاد که تو معنی و حال اون نقطه نقطه ها بین حرفایی که برات می نویسم رو بفهمی ... هرچند امید زیادی نیست ..... شایدم اصن ...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:31  توسط تانتالوس | 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

افشین یداللهی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 14:29  توسط تانتالوس | 
یکی بود ، یکی ... آنقدر نبود که تمام کلاغهای بی سرنوشت دنیا راست و دروغ به خانه هاشان رسیدند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 18:30  توسط تانتالوس | 

غرقه یا شاید هم مقهور این سیلاب فلاکت یا لذت ، بی هیچ حالت رقت انگیزی به عنوان آخرین تحفه ریه هام را تند تند پر و خالی می کنم از هوای شهری که زیر سقفش نفس می کشی یا شاید کشیده باشی به ۳ بامدادان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 12:36  توسط تانتالوس | 
تازه گی ها دستم آمده که حال و هوای عید و سال نو هرجا باشم مرا میگیرد . هیچ هم توفیر ندارد نوروز باستانیست یا تولد مسیح پسر خدا یا مرگ زرتشت. 

پ.ن: رو موده گذره عمرم الان   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 18:1  توسط تانتالوس | 

دارد اتفاق می افتد. آنطورها که هیچ چیز نه می خواهد و نه می تواند جلویش را بگیرد. اصلا" این طورها بگویم خیلی پیشترها اتفاق افتاده و من باید بی خبر می ماندم تو بگیر سرنوشت،قسمت یا هر زهرماریه دیگری که اسمش باشد.حالا خاطرم دارد مجموع می شود، به غایت محتوی می رسد آن طور که شاهدت می دهندش به همه زبانهای دنیا. گیریم تنها گیریم بی ثمر حتی. اینها چه مهم است. وقتی که مهم همیشه رسیدن بوده. اصلا" به قول آقا جانم مجموعه مراد هیچ وقت یکجا جمع نمی شود. به درک اصفل الصافلین که جمع نمی شود تا بوده همین بوده مهم منم که جمع بشوم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 22:46  توسط تانتالوس | 
نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند
بال‌های من
تکه‌تکه فرو می‌ریزند
بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند
و نشان فلوت تو را می‌پرسند
نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

خیابان‌ها بی‌حضور تو راه‌های آشکار جهنم‌اند
تو پرنده‌یی معصومی
که راهش را
در باغ حیاط زندانی گم کرده است
تک‌ صورتی ازلی، بر رخسار تمام پیامبرانی
باد تشنه‌ی تابستانی
که گندم‌زاران رسیده در قدوم تو خم می‌شوند
آشیانه‌ی رودی از برف
که از قله‌های بهار فرو می‌ریزد
نه
نمی‌توانم
نمی‌خواهم که فراموشت کنم

تپه‌های خشکیده
از پله‌های تو بالا می‌آیند
تا به بوی نفس‌های تو درمان شوند و به کوهستان بازگردند
ماه هزار ساله دست‌نوشته‌ی آخرش را برای تو می‌فرستد
تا تصحیحش کند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم
قزل‌آلایی عصیانگری که به چشمه‌ی خود باز می‌رود
خونین شده در رودها که به جانب دریا روان است

 

شمس لنگرودی


 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 22:34  توسط تانتالوس | 

اپیزود آخر

از راهرو خروجی دانشگاه که بیرون می زنم هوا گرگ و میش شده است. شالم را دور گردنم تنگ تر می کنم و کلاهم را تا روی ابروهام پائین می کشم. خلسه شب نخوابی شب پیش از امتحان و تب سرماخوردگی را با هم دارم. سرم پر است از تمام آن فرمول های کذایی و مناسباتشان که می روند تا بعد از این امتحان برای ابد فراموشم شوند. توی مترو کله ام را می چسبانم به شیشه که سرد است. لرزم می گیرد. نیم ساعت بعد توی ایستگاه مر کزیم. یکم تلو می خورم .پوزه خیس یک سگ گنده می خورد به پاهام و رد خیسیش می ماند روی شلوار جینم. نگاهش می کنم یک کم چندشم می شود اما حال خوشی دارم از این حالتهای بی تفاوتی عمیق. خط مترو را عوض می کنم . دلم می خواهد خیال ببافم آنطورها که یک نفر را نشان می کنم و امشب یک طور با او به خانه میروم که نه مرا ببیند و نه حس کند و فکر کنم چه طور باید باشد زندگی امشبش. اما دل و دماغ پیدا کردن کیس را ندارم. حال بی تفاوتیم خوش تر است. یک ربع بعد از مترو بیرون می زنم هوای سرد را فرو می دهم یک لذت عجیبی دارد جدال این هوای سرد با هرم داغ ته گلویم. لَخت و وارفته راه می روم. شانه هام را هم ول کردم و قوز زدم. دلم می خواهد راست شکمم را بگیرم و بروم . هی را بروم و هوای سرد قورت بدهم و بی تفاوت باشم. اینقدر بروم تا دیگر پاهام راه نروند آن وقت موبایلم را در بیاورم به یک محبوبی ، معشوقی ، عاشقی زنگ بزنم و بگویم زود خودش را به من برساند و لش مرا جمع و جور کند ببرد به خانه ام. سر راه هم برایم یک بیگ مک از مکدونالد بخرد. وقتی هم که از اتاق بیرون رفت چراغ را خاموش کند. 

در خانه که می رسم یادم می آید که نان ندارم پشت سرم را یک نگاهی می اندازم . کلید می اندازم و می روم توی اتاق و چراغ را روشن نمی کنم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 1:20  توسط تانتالوس | 

اپیزود دو

توی قفسه های فروشگاه جنس ها را دنبال قیمت ها و وزن و مواد تشکیل دهنده زیر و رو میکنم. حساب دو دو تا چهار تمام می شود بعضی ها را برمیگردانم سر جاشان بعضی ها را می اندازم توی سبدم. توی صف گوشت می ایستم. قصاب عرب را که انگلیسی نمی داند هر جور هست حالی می کنم گوشت را چرخ کند. پلاستیک های سنگین را می کشم . وسط راه چند مرتبه بسته ها روی زمین میگذارم دوباره بر می دارم. گوشت را می شورم و عق می زنم. برای خانواده یک نفریم بسته بندیش می کنم. خرید ها را جابجا می کنم .ظرف می شورم.به ناخن هام که دیگر مثل قبل تر ها مرتب نیست نگاه می کنم. کوتاه بلند شده و سر بعضی هاش شکسته.دوش میگیرم و رد پای خیسم روی پارکت کف اتاق می ماند. خانه ام کلا" هیجده متر است. اینجا دومین خانه خانواده من است. مطلوبم نیست هنوز آنقدر ها که گفته باشم خانه محبوب خانواده من. خوبیش به این است که یک طاقچه دارد که روش حافظ بگذارم . می نشینم توی پنجره یک نخ سیگار از جیره روزانه ام با ولع می کشم. فقط به این فکر می کنم که باید دستکش ظرفشویی بخرم و یک چرخ برای کشیدن خریدها که آنقدر کتف هام درد نگیرند.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 0:37  توسط تانتالوس |